سفارش تبلیغ
صبا








پسر آفتاب

 گفتم ای دوست یه بوس بده بهر خدا ...!

گفت :امروز برو فردا بیا!!!

گفتم: امروز برم فرا بمیرم

گفت:یه بوس بدم باز تو را زنده کنم....!

             


نوشته شده در پنج شنبه 87/8/2ساعت 3:10 صبح توسط محمد نظرات ( ) |



امشب دلم میخواهد
به کسی بگویم"" دوستت دارم.""
تو نهراس و آنکس باش.ش
بگذار با هر آنچه در توان دارم
همین امشب به تو ثابت کنم که دوستت دارم.
بگذار برایت نقش آن دلباخته ای را بازی کنم که
لحظه ای دور از محبوب خویش زندگی را نمیتواند.
بگذار همچون معشوقی که برای وصال معشوقش
جان میدهد برایت جان دهم.
بگذار همین امشب پیش پایت زانو بزنم
و تو را ستایش کنم.
بگذار در تاریکی به تو لبخند بزنم.
نگذار زمان از دستم برود
و تو را درنیابم.
میخواهم بیندیشی که همین امشب
غیر از من کسی دیوانه تو نیست
هرچند که جاهلانه فکری باشد.
کمی بیشتر با من
و همین امشب بگذار خیال کنم

که جز تو کسی نیست.
همین یک امشب را بگذار نقش بازی کنم.
نقش حقیقت را.
همان که دور از تو بارها روبه روی آینه تمرین کرده ام.
ای آخرین !



نوشته شده در پنج شنبه 87/8/2ساعت 3:2 صبح توسط محمد نظرات ( ) |



چقدر سخته تو کویر باشی و بارون نباره
                                   ولی سخت تر از اون اینه که بارون بیاد ولی دستت بهش نرسه...
چقدر سخته بغض گلوت رو فشار بده ولی نتونی گریه کنی  
                        ولی سخت تر از اون اینه که براش گریه کنی و اشکات رو باور نداشته باشه...

چقدر سخته تو همین نزدیکیا باشه ولی نتونی ببینی

     ولی سخت تر از اون اینه که حتی اگه با همه ی مشکلات بازم به دیدنش بری خودش رو ازت پنهون کنه...

چقدر سخته که تو کنارم نیستی و حضور نداری

                             ولی سخت تر از اون اینه که حتی اگه کنارمم باشی منو نمی بینی...




نوشته شده در پنج شنبه 87/8/2ساعت 2:48 صبح توسط محمد نظرات ( ) |



و قسم خوردی
به عشق
به مهر
و هر آنچه بین مان بود
سوگند یاد کردی
چقدر زود شکست
قسمت
عشق آتشینت
و حرمت میانمان
و من امروز 
اینجا تنها
به یاد تو 
به یاد عشق پاک تو
بر فراز خاطرات شیرینمان
در سکوت
در غربت
در تنهایی
نشسته ام
 
و اشک میریزم
آتش عشقت را هیچگاه احساس نکردم
ولی آتش رفتنت چنان وجودم را 
شعله ور کرد که
من 
هرگز
دوباره  

جان نمی گیرم ..



نوشته شده در پنج شنبه 87/8/2ساعت 2:25 صبح توسط محمد نظرات ( ) |



همیشه می خواستم ....
فقط یک نفر قلبم رو تسخیر کنه ....
فقط یک نفر تو اسمون رویاهام باشه ....
فقط یکی....
همیشه می خواستم ....
اون یک نفر معنی عشق ،ایمان ،صداقت....
بفهمه ....
اگه عاشقه منه تا اخرش بامن باشه ....
همیشه می خواستم .... 
همیشه می خواستم ....
ولی همیشه سدی وجود داشت....
ولی اسمان قلب من همیشه افتابیست......
انتظار بازگشت پرندگان مهاجر را می کشد .... 
و این انتظار چه سخت است ....


نوشته شده در پنج شنبه 87/8/2ساعت 2:21 صبح توسط محمد نظرات ( ) |



نمی توانم از عشقم برایت بگویم 
این است داستان من 
آوازی عاشقانه خواهم خواند 
تنها برای تو خواهم خواند 
گرچه هزاران فرسنگ دوری 
امااین احساس نیرومند است 
نزد من بیا 
مرا چشم انتظار مگذار 
شبی دیگر بی تو اینجا باشم دیوانه خواهم شد 
دیگری نیست 
هیچ کس دیگری نیست 
هیچ عشق دیگری نمی تواند جای تو را بگیرد 
یا با زیبایی تو برابری کند 
همچنان خواهم خواند تا روزی که ترا با آواز عاشقانه ام 
افسون کنم 
این لحظه کجایی عشق من ؟
من ترا اینجا می خواهم تا در آغوشم بگیری 
قلب مرا که می تپد و به نرمی زمزمه می کند دریاب 
می خواهم که ترا در آغوش بگیرم
ترا نزد خود می خواهم
نزد من بیا 


مرا چشم انتظار مگذار..!


نوشته شده در پنج شنبه 87/8/2ساعت 2:7 صبح توسط محمد نظرات ( ) |



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ترکم مکن 
حتی برای یک روز 
زان رو که به انتظار
ایستگاهی متروک خواهم بود 
  خالی از قطار .
ترکم مکن 
حتی برای ساعتی 
که دلتنگی چون بارانی 
به آوارم فرو خواهد ریخت 
و غبار 
  چون هاله ای.
جای پایت به شنها امیدم می دهد
و مژگانت آرامشم. 
عزیزترین !
ترکم مکن حتی برای ثانیه ای .
وقتی تو نیستی 
سرگردان سرگشته این سوال مداومم

        که باز خواهی گشت آیا؟


نوشته شده در پنج شنبه 87/8/2ساعت 2:4 صبح توسط محمد نظرات ( ) |



<      1   2   3   4   5      >


Design By : ParsSkin.Com